تبليغاتX
برای نغمه

برای نغمه

 

دیگه اینجا نمی نویسم / خداحافظ /

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 15:0  توسط رضا آسمانی  | 

می گم کاش بودم چون اونوقت این حرفای تو روم سنگینی نمی کرد و اذیت نمی شدم ...

بی خیال مهم نیست ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:12  توسط رضا آسمانی  | 

کاش واقعا دنبال این چیزا که تو می گی بودم ...

وبلاگ ، دوستان وبلاگی و ...

کاش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:4  توسط رضا آسمانی  | 

 

قصد پاسخ گویی ندارم .

اما کاش می شد که از تو و شما بگذرم

سختت نگیر با خودم دارم حرف می زنم ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:57  توسط رضا آسمانی  | 

با خودم حرف می زنم که با تو حرف زده باشم !!!

سلام به تو ! نغمه عزیزم
کاش می شد از روزنه چشم های هم به دنیا نگاه کنیم ... تو با چشمان من ... من با چشمان تو
شاید می تونستم بفهمم تو چرا من نمی شوی ... اگر چه من همه توام
شاید می تونستی بفهمی همه ی دنیا در چشم من ، در تو خلاصه می شود ( باور نداری ، می دونم) 
دستانم را باز می کنم ... به فضای بین انگشتانم خیره می شوم ... گویی فاصله های عمیقی هستند بین داشتن و نداشتن ... بودن و نبودن ... شدن و نشدن
باز هم بگویم ؟ ... می گویم ... تا تو راحت تر سکوت کنی
کسی چه می داند ، شاید شنیدن چند کلمه یا خواندن چند واژه دلت را لرزاند و چشمانت را به گریه رساند و تو توانستی ماه را در قطره های اشکی که لحظه هات را مهتابی کرده اند به تماشا بنشینی
کسی چه می داند ، شاید روزی ... جایی ... کسی ... چیزی ... ما را کنار هم نشاند و ما از یک لیوان مشترک عشق نوشیدیم ...
هیچ کس نمی داند ...
در جایی از جهان اتفاقی افتاده است ... شاید در جایی از من ... شاید در جایی از تو ... باید چیزی شده باشد که اینچنین می لرزم
چه آسمان تیره ای ... آفتاب کجاست ؟ ...
تو می دانی ؟ ...
تب دارم ...

لحظه هایت خوش ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:33  توسط رضا آسمانی  | 

نغمه عزیزم بخواند :

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد ، دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی ، مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر ، خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان ، شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون ، نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد ، نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد ، که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است ، لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

( دیوان شمس )

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 19:48  توسط رضا آسمانی  | 

داری دروغ می گی چون مهربونی .

نمی خوای من برنجم .

داری تحمل می کنی .

فقط کافیه بهم بگی دیگه نمی خوای حرف بزنی ...

من بازم می رم تو وبلاگت می خونم و خفه می شم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:17  توسط رضا آسمانی  | 

تو منو حساب نمی کنی ...

بایدم همینطور باشه . آخه مگه من کیم . یه مزاحم .

نغمه تو هم شدی تازه مثل خودم . از من بدت میاد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:10  توسط رضا آسمانی  | 

تو منو حساب نمی کنی ...

بایدم همینطور باشه . آخه مگه من کیم . یه مزاحم .

نغمه تو هم شدی تازه مثل خودم . از من بدت میاد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:9  توسط رضا آسمانی  | 

تو منو حساب نمی کنی ...

بایدم همینطور باشه . آخه مگه من کیم . یه مزاحم .

نغمه تو هم شدی تازه مثل خودم . از من بدت میاد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:9  توسط رضا آسمانی  |